![]() |
![]() |
|
| باید زندگی کرد |
|
سحر خيز باش كه بركت در آن است.(پيامبر اكرم) حسد اعمال نيك را مي خورد چنانچه آتش هيزم را.(پيامبر اكرم) به يكديگر هديه بفرستيد تا محبتها زياد شود.(پيامبر اكرم) آب باران بياشاميد كه بدن را پاك و بيماريها را از بين مي برد.(امام علي) دو چيز است كه كيفر آن را در دنيا مي دهند.ظلم و بد رفتاري با پدر و مادر.(پيامبر اكرم) دعا اسلحه مومن است.(پيامبر اكرم) خوش اخلاق باش تا در حساب قيامت با تو مدارا كنند.(امام حسن) راستي آرامش است و دروغ اضطراب.(پيامبر اكرم) همانا خداوند بنده بيكار را دوست ندارد.(پيامبر اكرم) بركت با پيران است.(پيامبر اكرم) نگاه به نا محرم تير سهمگين ابليس است.(پيامبر اكرم) فرصت را از دست دادن غصه است.(امام علي) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:18 توسط رویا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:39 توسط رویا |
|
|
خداي تو كيست؟ خداي من كيست؟ خداي خود را مي شناسم كه هيچ وقت فراموشم نكرد به من كمك كرد و در مشكلات ياريم كرد او توبه ام را پذيرفت و به ندايم پاسخ داد.... بله خداي من چنين است.آيا خداي تو نيز چنين است؟ معبود همه ما او است، خداي من و تو خداي يكتا و يگانه است
كه به همه كارهاي ما آگاه است.
خداي من و تو هيچ وقت تنهايمان نمي گذارد هر آنچه را كه به
صلاحمان باشد به ما مي بخشد. اي خداي عزيز تو با اين همه مهرباني؟ من با اين همه پستي، كه كاري جز گناه بلد نيستم، چرا رهايم نكردي؟ چرا هميشه مرا به سوي خود كشيدي؟ مي دانم چون تو معبود من هستي. پس تنهايم نگذار و راهنمايم باش تا بنده اي باشم كه تو مي خواهي.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:32 توسط رویا |
|
|
آقای جزیره چطوره؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:28 توسط رویا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:10 توسط رویا |
|
|
داستان خلق انسان در نظر سرخپوستان به عقیده سرخپوستان روزی خداوند می خواست انسانی خلق کند برای همین سه عدد مجسمه گلی درست کرد و در داخل کوره آتش قرار داد تا پخته شوند . بعد از مدتی یکی از مجسمه ها را درآورد و دید که هنوز خام و سفید است و خوب نپخته است برای همین آن را کنار گذاشت و بعد از مدتی مجسمه بعدی را بیرون آوردو دید که خوب سرخ شده و مجذوب تماشای آن شده بود که مجسمه سوم در داخل کوره سوخت . برای همین عقیده است که سرخپوستان به رنگ پوست خود می بالند. مجسمه اول همان سفید پوستانند و مجسمه دوم سرخپوستانند و سومی سیاهپوستانند. (البته این عقیده سرخپوستان است که ما به آن اعتنای نمی کنیم.) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:13 توسط رویا |
|
|
از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیست که می شود گرفتیم در بوته آزمایش عشق از نمره بیست صد گرفتیم محکوم به حبس عشق گشتیم حکم ازلی ابد گرفتیم دیدیم کرامت علی سبز معجون هدایت علی سبز در چنبر آسمان آبی خورشید ولایت علی سبز از باده هر سیاه مستیم اما ز حمایت علی سبز دستار شهادت علی سرخ لبخند رضایت علی سبز در نامه ما سیاه رویان امضای عنایت علی سبز یا علی در بند دنیا نیستم بنده لبخند دنیا نیستم بنده آنم که لطفش دائم است با من و بی من به ذاتش قائم است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:11 توسط رویا |
|
|
داستان دیوانگی و عشق زمانهای دور وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده
بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شدند:ذکاوت
گفت:بیایید بازی کنیم مثلا قایم باشک!دیوانگی
فریاد زد:آره قبوله من چشم می ذارم !چون کسی
نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول
کردند.دیوانگی چشمهایش را بست و شروع کرد
به شمردن،همه به دنبال جایی بودند تا قایم
بشوند،نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان
کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان
شد،اصالت به میان ابرها رفت،هوس به مرکز
زمین رهسپار شد،دروغ که می گفت به اعماق
کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت،طعم داخل
یک سیب سرخ رفت،حسادت هم رفت داخل يك
چاه عميق. آرام آرام همه پنهان شدند اما عشق هنوز معطل
بود و نمی دانست به کجا برود.تعجبی هم نداشت
پنهان کردن عشق خیلی سخت است، دیوانگی داشت به عدد صد می رسید که عشق
پرید وسط یک دسته گل رز و آرام
نشست،دیوانگی فریاد زد دارم میام.... همان اول کار تنبلی را پیدا کرد تنبلی اصلا تلاش
نکرده بودتا پنهان شود. بعد نظافت را پیدا کرد و
سپس نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری
نبود دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت
حسودی اش گرفت و آرام در گوش تو گفت:عشق
پشت گل رز مخفی شده ،دیوانگی با هیجان زیادی
یک شاخه از درخت کند و آن را با قدرت تمام به
داخل گلهای رز فرو برد.صدای ناله ای بلند شد
عشق از پشت شاخه ها بیرون آمد دستهایش را
جلوی صورتش گرفته بود واز میان انگشتانش خون
می چکید شاخه درخت چشمهایش را کور کرده
بود.دیوانگی که بدجوری ترسیده بود با شرمندگی
گفت:حالا من چیکار کنم،چطور می تونم جبران
کنم؟عشق جواب داد مهم نیست دوست من، تو
دیگه نمی تونی کاری بکنی ،فقط ازت خواهش
می کنم از این به بعد یار من باش،همه جا
همراهم باش،تا راه را گم نکنم. از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه
یکدیگر به احساس تمام آدمهای عاشق پیشه
سرک می کشند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:59 توسط رویا |
|
|
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ كار ما اين است كه در افسون گل سرخ
شناور مانيم شايد: كار ما اين است كه
ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:47 توسط رویا |
|
|
فقر روزي مرد ثروتمندي پسر كوچكش را به روستا برد
تا به او نشان دهد كه مردمي كه در آنجا زندگي
مي كنند چقدر فقير هستند، آنها يك روز و يك شب
را در خانه محقر يك روستايي بسر بردند. در راه
بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالي بود پدر پدر گفت:آيا به زندگي آنها توجه كردي؟
چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ پسر به آرامي گفت: فهميدم كه ما در خانه يك سگ
داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و
آنها ستارگان را دارند.حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود
اما باغ آنها بي انتها است. در پايان حرفهاي پسر زبان مرد بند آمده بود،
پسر اضافه كرد:متشكرم پدر كه به من نشان دادي
چقدر فقير هستيم. بله دوست عزيز اگر مثل اين پسر فهيم باشيم
متوجهمي شويم كه ثروتمند واقعي چه كسي
هست. لطفا نظرتان را بگوييد. ] |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:46 توسط رویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|